|
hack by mohsen_britney000
|لينك ثابت|
نوشته شده توسط ناشناس... در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 15:39 تریپ اینجا به کل عوض میشه!!!!!!!!!!! میگی نه؟ یکم صبر داشته باش!!!! امروز که تعطیله!!! برو فردا بیا! ولی قبل از اینکه بری نظرت رو راجع به قالب بگو!!!!! ایول!!!! نوشته شده توسط ناشناس... در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 18:8 غزل غزل سرود رفتن در گوشم نجوا میشود.
شاید رفتن فصل تازه ای بر پیکر فرسوده احساسم نقش کند. تقدیر بر این است که دست نوازشی بر سرم نباشد که احساس ترحم کنم
همسفری نیست ! توشه ی راهی هم در کار نیست ! ! فقط من ماندم و من
برای من که هر چه بوده باختم
برای من که تمامی پلهای پشت سرم شکسته است،
چه فرق میکند طولانی بودن راه !؟
برای ماندنم کسی بغض نمیکند ! برای رفتنم کسی اشک نمیریزد
در این وانفسای ماندن و نماندن باید سفر کرد
باید رفت.....
دیگر بیزارم از شبی که منتهی به صبح میشود و صبحی که منتهی به شب میشود !
بیزارم از چهره ای که تلخ میخندد و صورتی که شیرین میگرید بیزارم از ساعتی که در یک جهت میچرخد بیزارم از انتظار همیشگی بیزارم از فردایی که از امروز میبینم بیزارم از مردمی که برای زنده بودن متولد میشوند زندگی میکنند و میمیرند بیزارم از سفری که نرفته باید برگشت بیزارم از دیروزم ! از هنوزم ! از فردایم آیا شما که صورتتان را در سایه غم انگیز زندگی مخفی نمو ده اید گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید که زنده های امروزچیزی به جز تفاله یک زنده نیستند گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است و قلب ، این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند به اعتبار سنگی خود، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد چه بهتر که هر چه زودتر مرگ فرا رسد زیرا که جز تفاله یک زنده نیستیم آخر به چه چیز این زندگی باید دل خوش کنیم کدام صفا و یکرنگی کدام پایداری مردانه کدام شرافت و پاکدامنی کدام اشک و مودت این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی به دنبال داشته باشد همه جا ترس ، فرمانروایی و خدایی میکند و دورویی حکم فرماست در همه جا به جز مردمی پست و دورو نیستیم ![]() در ابری ترين انحنای روز
مردی می زيست و من خوب يادم هست که يک شب آن مرد پرهايش را گشود و از اين خستگی و ترديد کوچيد او رسيده بود به مردابی تاريک که سال ها بود تنهايی در رگهايش ريشه کرده بود و بوی کوزه ای بی آب بر لب حوض را ميداد که هر روز عابرانی تشنه او را سرزنش ميکردند يک شب آن مرد را ديدم که در تاريکی بی حزن ايوان به درون خود ميگريست آن مرد چشمانش را با خاطره هايش شست و او را ديدم رازها ميگفت از تنهايی مهتاب پشت سر پلها را پوچ ميديد و روبه رو سراب آن مرد پا به بروی تاريکی شب گذاشت و رفت. او در خلوت کودکانه ی خود هميشه اشکهايش جاری ميشد و نشد که يک بار برای ما حزن خاموشی اش را تفسير کند و رفت. توجه توجه
این پست امروز هیچی اش واسه خودم نیست!
از اینور و اونور برداشتم!
نظراتتون رو برام مینویسید تشکر ! فقط یه نامی نشونی چیزی هم از خودتون بذارید!
نوشته شده توسط ناشناس... در پنجشنبه هفتم مهر 1384 و ساعت 22:56
چگونه استادان را بشناسيم؟
استاد فيزيک: معمولاً شلوار جين و پيراهن خاکستری به تن دارد. بعضی وقتها هم يادش میرود اصلاً پيراهن بپوشد. اگر استادی را ديديد که شلوار جين به پا داشت و بند شلوار هم داشت 99٪ فيزيکدان است. استادان فيزيک معمولاً لهجه آلمانی دارند اما اين وجه مشخصه آنها نيست. مواظب روانشناسانی که به طور مصنوعی به لهجه وينی صحبت میکنند باشيد
استاد کامپيوتر: اغلب استادان علوم کامپيوتر هندی يا پاکستانی هستند. از روی قيافه ظاهری و لهجهشان قابل شناسايی هستند. دانشجويان علوم کامپيوتر، مثل قارچ شبها در میآيند. استادان علوم کامپيوتر از کامپيوتر استفاده نمیکنند و به همين خاطر از سلامت بهتری نسبت به دانشجويانشان برخوردارند و به اين ترتيب میتوان آنها را شناسايی کرد. بسياری از استادان علوم کامپيوتر حتی چگونگی کار با کامپيوتر را هم بلد نيستند و در واقع، رياضيدان يا روانشناس بودهاند. از آنها پرهيز کنيد
استاد رياضيات: استادان رياضيات شبيه استادان فيزيکند با اين تفاوت که گرايشی به کارهای تجربی ندارند. در اتاق استادان رياضيات فقط کتاب و مداد يافت میشود، بر خلاف استادان فيزيک که اتاقشان آکنده از تجهيزات و دستگاههای شکسته و از کار افتاده است. رياضيدانها استفاده از کامپيوتر و ماشين حساب را مسخره میکنند ولی در تقسيم پول صورتحساب رستوران بين خودشان با مشکل روبرو میشوند. سادهترين راه شناسايی استادان رياضيات از عبارتهايی است که به طور مرتب به زبان میآورند: «واضح است که ... »، «میتوان نشان داد که ... »، «به عنوان تمرين بماند برای دانشجويان ... »
استاد روانشناسی: روانشناسی واقعاً يک علم نيست. بنابراين روانشناسان را می توان به راحتی از صدای داد و فريادشان در اعتراض به هر کس که «علمی بودن» روانشناسی را زير سوال ببرد شناخت. روانشناسان معمولاً چشمهای ريزی دارند و به جوکهای مربوط به روانشناسی نمیخندند. هرگاه در مورد يک فرد شک داشتيد که او يک دانشمند است يا يک معلم دينی، به احتمال زياد روانشناس است منبع: اینترنت نوشته شده توسط ناشناس... در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 15:10 آث. میلان ۳ - ۱ سیه نا پالرمو ۳ - ۲ اینتر میلان کالیاری ۱-۱ لاتزیو کیه وو ۱ - ۰ پارما امپولی ۰ - ۴ یوونتوس لچه ۰ - ۰ آسکولی مسینا ۲ - ۲ فیورنتینا آ.اس رم ۰ - ۱ اودینزه سامپدوریا ۳ - ۲ رجینا ترویسو ۰ - ۱ لیورنو
نوشته شده توسط ناشناس... در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 و ساعت 22:17
سیاوش قمیشی
فرخ
نوشته شده توسط ناشناس... در یکشنبه بیستم شهریور 1384 و ساعت 9:29 امید، غذای روزانه بیچارگان است. امید، دارویی است که شفا نمی دهد، اما درد را قابل تحمل می کند. امید، نصف خوشبختی است. در کشور امید، جایی برای زمستان نیست. طرز تفکر افراد است که از آنها برده و غلام یا فرمانروا می سازد. مردم از فکر کردن بیش از هر کار دیگری رنج می برند. لحظه ای تعمق گاه با عمری تجربه برابری می کند. انسان کاملا همان می شود که اغلب بدان فکر می کند.
تو امروز غنی تر از ديروزی اگر : اشکی از گونه ای سترده باشی يا اگر دست کمک بسوی نيازمندی دراز کرده باشی و يا اگر با لبخندی قلب سردی را گرمی بخشی
نوشته شده توسط ناشناس... در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 و ساعت 12:5 افسوس که آنچه برده ام باختني ست بشناخته ها تمام نشناختني ست
روزی به خانه ام مي آيی ؛ من نيستم ، به قاب عكسم روی طاقچه خيره مي شوی ... روز ديگر به خانه ام مي آيی ؛ قاب عكسم نيست اما يادم در خانه جاری است ... روز ديگری هم به خانه ام می آيی ؛ يادم نيز از خانه كوچيده است ...
اين سه لحظه برای يك سفر جاودانه كافی است ...
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي
حالمان بد نيست غم کم میخوريم کم که نه هرروز کم کم میخوريم آب میخواهم سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی آفتاب؟ خنجری بر قلب بيمارم زدند بيگناهی بودم و دارم زدند سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شب داد آمد و بيداد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشهام تيشه زد بر ريشه انديشهام عشق اگر اين است مرتد می شوم خوب اگر اين است من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم ديگر مسلمانی بس است در عيان خلق سرد ر گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد از اين با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم من نمیگويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست درد میبارد چون لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم من که با دريا تلاطم کردهام راه دريا را چرا گم کردهام قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمیگويم که خاموشم مکن من نمیگويم فراموشم مکن من نمیگويم که با من يار باش من نمیگويم مرا غمخوار باش آه ! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود وای ! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آ باد بود از در و ديوارتان خون میچکد خون من فرهاد مجنون میچکد خستهام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان اين همه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام گويی از فرهاد دارد ريشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما میگريخت چند روزی است که حالم ديدنی است حال من از اين و آن پرسيدنی است گاه بر روی زمين زل میزنم گاه بر حافظ تفأل میزنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: *ما ز ياران چشم ياری داشتيم*
نوشته شده توسط ناشناس... در پنجشنبه دهم شهریور 1384 و ساعت 22:43
سلللللللللللللللللللام
خوبین؟
این سری آ شروع شد!
لیوورنو ۲ - ۱ لچه فیورنتینا ۲ - ۱ سامپدوریا لاتزیو ۱ - ۰ مسینا سیه نا ۲ - ۱ کالیاری رجینا ۰ - ۳ آ.س. رم اودینزه ۱ - ۰ امپولی پارما ۱ - ۱ پالرمو آسکولی ۱ - ۱ میلان اینتر ۳ - ۰ ترویسو یوونتوس ۱ - ۰ کیه وو
نوشته شده توسط ناشناس... در دوشنبه هفتم شهریور 1384 و ساعت 22:49 مايکل تقليد صدا
نوشته شده توسط ناشناس... در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 و ساعت 18:0 مصاحبه جديد شادمهر
موزيک ويديو جديد و توپ شادمهر با بالا ترين کيفيت ممکن به نام (محال)
نوشته شده توسط ناشناس... در شنبه بیست و نهم مرداد 1384 و ساعت 11:36 سلام من بر گشتم یه دنیا معذرت بخاطر اینکه یه مدت طولانی وبلاگمو تخته کرده بودم! من دوباره شروع کردم و یه دنیا تشکر نثار دوستانی که در این مدت من رو با نظراتشون تنها نمیذاشتن و تشویق به ادامه میکردن! واسه امروز یه چند تا آهنگ برای دانلود میذارم ..........
مهرشاد(آلبوم خالی بند)
فرشید امین(آلبوم رمیکس)
محسن چاووشی(خودکشی ممنوع)
نوشته شده توسط ناشناس... در شنبه بیست و دوم مرداد 1384 و ساعت 16:42 سلام و یه دنیا معذرت بنا به دلایل غیرقابل ذکری تا یه مدت نمیتونم آپدیت کنم به محض برطرف شدن مشکلم و آپدیت مجدد وبلاگ همه شما دوستان با معرفت را با خبر میکنم
نوشته شده توسط ناشناس... در جمعه بیست و یکم مرداد 1384 و ساعت 20:7 امشب به قصه دل من گوش میکنی
فردا من را چو قصه فراموش میکنی
دوستش می داری آنکه فکرت را نمی کند
دوستت می دارد آنکه فکرش را نمی کنی
نوشته شده توسط ناشناس... در پنجشنبه سی ام تیر 1384 و ساعت 11:21 وقتی که قلبت گرانبار شده است، به حریم درون داخل شو. در درون هر کس حریم روح، محرابی مقدس و الهی و ندایی راهنما حضور دارد. فقط زمانی که خاموش شویم به این حریم راه می یابیم و آن ندا را می شنویم. همه چیزهای بی معنایی را که در دنیای بیرون روی می دهد فراموش کن. فراموش کن، ببخش، بسپار، رها خواهی شد. جی.پی.وسوانی نوشته شده توسط ناشناس... در شنبه بیست و پنجم تیر 1384 و ساعت 16:24 زندگی ماجرایی پر شور است بسیاری از ما نگران گذشته هستیم و از آینده بیم ناک دریغا که سرور لحظه حال را از دست می دهیم.
حاصل طبیعی دادن بهترین هایمان به زندگی است.بیایید همه چیز را برای خاطر عشق خدا انجام دهیم."هر آنچه می خوری،هر نیایشی که بجا می آوری،هر یاری که به دیگران می رسانی، هر آچه انجام می دهی،همه را به عنوان پیشکش به خداوند به انجام رسان."آنگاه زندگی ماجرای پر شور می شود که هر لحظه اش درخشش اختران را نوا می دهد.
نوشته شده توسط ناشناس... در جمعه بیست و چهارم تیر 1384 و ساعت 11:56 شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناحت
نوشته شده توسط ناشناس... در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384 و ساعت 15:2 سلام واسه امروز این شعر رو انتخاب کردم که داریوش به صورت دکلمه خیلی زیبا اجرا کرده.... امیدوارم خوشتون بیاد....
نظر ندین ناراحت میشم!
|لين |